خرید بک لینک
قبل از اینکه عنوانو کامل کنم، لازمه بگم چقددددر هیجان زدهام! کسایی که سالهاست وبلاگشون به روز نشده، امروز ستارههاشون روشنه ^_^ چقدر دلم تنگ شد برای خوندن وبلاگای تک به تکتون... رفیقای شفیقم:) کاش میشد باز برمیگشتیم به این دنیای قشنگمون... همه «دایناسورهای دوست داشتنی بیان» جمع میشدن.... باز میشدیم ساکنین همون دهکده پنهان که همیشه میترسیدیم بقیه آدما خونمونو پیدا کنن... . خلاصه که خییییلی دلتنگتون بودم. خوشحالم چراغاتون روشن شده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 16:47

شنبه، بیست و سوم مهر، برای ساعت دوازده فراخوان داده بودن... قرار بود جمعه عصر بریم شیراز، یکشنبه صبح برگردیم. گفتم خوبه، تظاهراتو هم شرکت میکنم. چون قبلا خونده بودم نباید تنهایی بریم، گفتم زنگ بزنیم به یکی از رفیقامون که با هم باشیم. نزدیکای ظهر بهش زنگ زدیم، گوشیش خاموش بود. گفتیم پس دیر زنگیدیم، رفته بیرون از خونه و گوشی نبرده... بابا گفت شیراز اکثرا شبا شلوغ میشه... بعد از ظهر بهش زنگ زدیم، خاموش بود باز! عصر زنگ زدیم، فرداش زنگ زدیم، پس فرداش زنگ زدیم! من اصولا آدم نگرانیام... اولین چیزی که به ذهنم میرسه معمولا بدترین احتماله... گفتم نکنه گرفتنش!:( حمیدرضا از فاز منفی دادن بدش میاد... گفت بابا ملت صد تا خط دارن، اینو خاموش کرده، یکی دیگه رو روشن کرده! آ ببین آنلاینه! بهش پیام داد: نکبت کجایی چند روزه؟ چرا گوشیت خاموشه؟ نگران شدیم. سین نکرد... نه اون دفعه، نه دفعات بعدش که باز دیدیم آنلاینه! به یکی از دوستای مشترکمون پیام دادم: بتی جون از رضا خبر داری؟ چند روزه استوری نمیذاره، گوشیشم خاموشه. نگرانشیم... + گرفتنش!:( ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:04

یه نفر نوشته بود، یعنی جملهای که از من میمونه چی میتونه باشه؟  + قبلا گفته بودم اهل اخبار نیستم... این روزا گوشی از دستم نمیوفته... این روزا نه فقط اخبار این روزا رو، که همه اون روزایی رو که چشمامو بسته بودمم دارم میخونم. هر بار یه کلمه غریبه میبینم، یه قصه عجیب میخونم... نیزار ماهشهر،67، نوید افکاری، ستار بهشتی، 1500... و یه عالمه کلمه و عدد دیگه که تا قبل این برام معنا نداشتن. هر کلمه جدیدی که یاد میگیرم، قلبم مچالهتر میشه... همه این سالا چطور بدون ترس سر رو بالش گذاشتیم؟ همه این سالا چطور بدون وحشت زندگی کردیم؟ همه این سالا چرا فکر کردیم امنیت داریم؟ آه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:04

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:04

در دیار نیلگون خواب https://gandomru.blog.ir/ نام تو مرا همیشه مست میکند fa https://blog.ir/ //bayanbox.ir/view/4114932004279041138/%D8%B8%D8%B8%D8%B8%D8%B8%D8%B8%D8%B8%D8%B8%D8%B8.jpg در دیار نیلگون خواب https://gandomru.blog.ir/ Wed, 02 Mar 2022 11:59:21 +0330 به پایان آمد این دفتر... https://gandomru.blog.ir/1400/12/11 <div style="direction:rtl"><p align="center"><font size="5"><b>همین<br></b></font></p> <p align="center"><font size="5"><b>خدافظ:)  <br></b></font></p></div> Wed, 02 Mar 2022 11:59:21 +0330 https://gandomru.blog.ir/1400/12/11#Idea http://blog.ir/blogs/6hYb8DCMdH4/posts/3RzR8SeXR7I 11 582. برای شما تعریف کنم بلکه این هیجان درونم بخوابه!! https://gandomru.blog.ir/1400/12/04 <div style="direction:rtl"><p><b><a href="https://gandomru.blog.ir/1400/11/23" target="_blank">جریان پست </a>رو یادتونه؟</b></p> <p><b>تا اونجا براتون گفتم که کارمند بازرسی پست بوشهر گفت نهایتش اینه که پنلشو میبندیم...<br>خب بعد چند روز حمیدرضا رفت بسته پست کرد و این آقا دوباره به ازای هر بسته دو هزار تومن گرفت!</b></p> <p><b>به محض اینکه کد رهگیری به دستم رسید دوباره تو سامانه پست شکایت ثبت کردم و عکس پرینتی که متصدی پست پایگاه گرفته بود رو برای کارمند بازرسی پست بوشهر فرستادم. و گفتم دوباره پول گرفته. <br></b></p> <p><b>گویا بازرسه زنگ زدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 14:33

پاسخ :

اگه بخوان میتونن. میشه دسترسیشو به پنلش تو سایت پست قطع کنن. اینجوری دیگه کلا نمیتونه وارد سیستم بشه و نمیتونه بسته پستی تحویل بگیره.

همچین قانونی نیست. قیمتای پست مصوبه، همه جا یکسانه... منتها کسی پیگیری نمیکنه.

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 8:53

جریان پست رو یادتونه؟ تا اونجا براتون گفتم که کارمند بازرسی پست بوشهر گفت نهایتش اینه که پنلشو میبندیم...خب بعد چند روز حمیدرضا رفت بسته پست کرد و این آقا دوباره به ازای هر بسته دو هزار تومن گرفت! به محض اینکه کد رهگیری به دستم رسید دوباره تو سامانه پست شکایت ثبت کردم و عکس پرینتی که متصدی پست پایگاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 8:53

همین

خدافظ:)

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 8:53

یادش بخیر یه زمانی مطلب اینجا نیلوبلاگ زندگی میکردم! یه زمانی که حرف رو دل موندهای نبود... یه زمانی که خوبی و بدیمو، صاف میذاشتم کف دستتون! بیخیال قضاوت شدن... یه زمانی که حال دلم بد بود و میومدم کلی غمگین مینوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

تحمل کردن با غر نزدن دو تا مقوله جداس به نظرم...
تو همه روزای سختی که تحمل کردم هم غر زدم هم گریه کردم هم عصبی شدم.... ولی اسمش اینه که تحمل کردم!!!
البته بخوام صادق باشم... تو مشهد نه غر زدم نه گریه کردم نه عصبی بودنمو نشون دادم... شاید یه چیزایی کوچیکی هستن که تا وقتی داریشون صبورتری... وقتی نداریشون دلت سنگینه.

+ یه روزی دلم گرم بود به اینکه درد و دلامو میخونین! حالا این که میخونین باعث میشه گنگ بنویسم! :))))
شاید عادت کردم به دفترم!

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

گاهی فک میکنم باید خودمو بندازم دور

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

اصلا مگه میشه بدون ریسک زندگی کرد؟

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

شایدم برا این بهش میگن بهشت، که میشه توش زمانو به عقب یرگردوند و اشتباهاتو جبران کرد!مثلا برمیگشتم به سال هشتاد و شیش و ثانیه به ثانیه بزرگ شدنشو نفس میکشیدم!

چقدر دلم تنگه براش...

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

روزی که سهام عدالت رو آزاد کردن،گفتم این روحانی خیرش به کسی نمیرسه،حتما یه نقشههایی داره... روزایی که اوووون همه روی بورس تبلیغ کردن،مطمئن بودم قراره یهو بورس بترکه و دهن همه صاف بشه:/ هر چقدر بهمونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

صفحه بندی