۳۸۵.
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:08
آقای پدر تعریف میکرد: بچه بودم. رفته بودم نونوایی. یه جایی اون تهمههای شیراز. تو اون کوچه پسکوچهها. یهو چندتا مامور ریختن تو نونوایی و گیر دادن به نونوا که چرا نون رو داری گرون میفروشی؟!! نونوا گ
۲۶۵. لوس آبی پوش!!
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 14:46
این جو کارش خیلی زیاد شده... کمتر وقت میکنه به من زنگ بزنه یا چت کنه باهام... حتی کمتر وقت میکنه بخوابه!! و همه وجود من پر شده از دلتنگی! و اینکه حس میکنم بدنم داره خودشو لوس میکنه تا مثلا جو رو مجبور کنه بیشتر بهم توجه نشون بده!!!!! مثلا دردای عجیب غریب میاد سراغم! بعد قشنگ معلومه منتظره جو زنگ بزن...
۲۶۶. کوچولوی من، میخوره غصه، که نمیتونه "نره" مدرسه!!
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 14:46
آبجی کوچیکه: واااای باز فردا شنبهس باید برم مدرسه!! :( من: میخوای ترک تحصیل کنی، بی سواد بمونی؟؟ آبجی کوچیکه: من که از خدامه!! نمیذارن ولی!! من: :|
267
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 14:46
مامانم بهم گفت اگه بچه ت دختر شد از همون اول بذارش کلاس رقص!!!!!به نظرم کلا از من ناامید شده!!! :/+ این روزا جو خیلی کاراش زیاده!!بدجوری دلتنگش میشم و دسترسیم بهش کمه...حوصله هیچی رو ندارم... :(
۲۶۸. رویای صادقه!
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 14:46
آبجی کوچیکه خواب دیده معلمش یه ماه رفته مسافرت! مامان خانوم بهش گفته حواست هست تو یه معلم دیگه هم داری؟!! :)) حالا نشسته غصه میخوره که چرا همچین خوابی دیده :)) + قراره برم پیش جو یه ماه پیشش میمونم، البته اگه خدا بخواد
۲۶۹ . به جز جوراب(!!) چه پیشنهادایی دارین؟!!
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 14:46
وقتی آدرس اینجا رو به مستر جو میدادم اصلا به این فک نمیکردم که ممکنه یه روز دلم بخواد غافلگیرش کنم و نیاز به همفکری داشته باشم!!! فک نمیکردم دلم بخواد واسش هدیه بخرم و ندونم چی!!! چندین مناسبت در راهه و من نمیدونم چیکار کنم!!
۲۷۰. دیگه همسر گندم شدن همچین تبعاتی هم داره :)
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 14:46
آقا من دیروز، تریپ ادبی و علم بهتر است از ثروت و اینا برداشتم و رفتم کتابخونهها رو زیر و رو کردم دنبال کتاب قلندر و قلعه!!!! هیشکی نداشت! :/ بعد کلی تلاش و پیگیری و اینا، بالاخره یه کتابخونه پیدا کردم که داشت... دو ثانیه قبل از اینکه پولشو بدم دیدم جلدش یه کم پاره شده!! به خانومه گفتم ببخشید میشه یه...
۲۷۱. هیچ بیهودهای بیهوده نیست!
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 14:46
همیشه فک میکردم حکمت گواهینامه گرفتنم این بوده که تو بانک و سر جلسات امتحان به عنوان کارت شناسایی ازش استفاده کنم و از ارائه دادن کارت ملی و شناسنامهم با اون عکسای فاجعه در امان بمونم!! اما جریان خیلی فراتر از این حرفا بوده!! یعنی خب اگه گواهینامه نبود یا با هزار بار سرخ و سفید شدن همون کارت ملیمو م...
۲۷۲. یادم بمونه ناشکری نکنم!
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 14:46
جو میگفت واسه ثبتنام خونه سازمانی خیلیا تقلب میکنن... میگفت با زیرآبی امتیازاشونو میبرن بالا... میگفت یکی دو نفر بهش گفتن میتونن واسش پارتیبازی کنن... اما قرار گذاشتیم ما تقلب نکنیم. فقط از خدا بخوایم و راضی باشیم به رضاش. از غیر خدا، جز دعا، هیچی نخوایم. تقسیم خونهها عقب افتاد... عقب افتاد... عقب ا...
این انتظار طولانی...
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 14:46
آقای پدر گفت اوه اوه برف اومده پرواز کنسل میشه! گفتم تهران برف اومده! چه ربطی به پرواز ما داره؟؟ آقای پدر: اوه اوه! مشهدم برف اومده! دیگه حتما کنسل میشه! :))) من: عه!! چه ربطی داره خب.؟؟ :(( حالا هواپیمای مذکور قراره از تهران بیاد! :/ برفش واسه شماس و تاخیرش واسه ما :/ ۴ ساعت تاخیر :(((( + بعدا نوشت...
من موندم و یه عالمه جیغ نکشیده ...
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 14:46
وسط سر شلوغیای رزمایش، برای جو تشویقی نیرو اومده... پرسنلش بدون ابلاغ بایگانیش کرده... جو بی خیر مونده از دو امتیاز تشویقیش... کمیسیون خونه برگزار شد و به ما خونه نرسید... اگه اون امتیازو رد کرده بودیم الان خونه داشتیم!! اون همه دعا کردیم که معجزه شه خونه گیرمون بیاد.... معجزه شد که خونه گیرمون نیوم...
248
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:32
تو هر قدمی که به سمت تاهل برمیدارم یه مشکل جدید پیدا میشه... میدونم خدا داره امتحانم میکنه... میدونم میخواد قدر عافیتو بدونم... شکر ولی کاش یه کوچولو صبوری هم میذاشتی تو وجودم!!! + این کتابای باربارا دی انجلس رو شدیدا پیشنهاد میکنم بخونید! رازهایی درباره مردان که هر زنی باید بداند و رازهایی درباره ز...
قراره چی بشه...
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:32
کلا یه آب خوش از گلوم پایین نرفته این مدت ... یه ریز فکر و ترس و نگرانی... کل حس خوشحالیم با یه جمله پر کشید!! میدونم از روی خیرخواهیه... هر چند اینجور تعصبا رو نمیفهمم. نمیفهمم محضر رفتن و خطبه عقد دائم خوندنتو ماه صفر دقیقا چه کراهتی داره! انتظار داشتم اجبارمون درک بشه... به هر حال... حالا امیدوار...
این پست باید شاد میبود... خیلی شاد!
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:32
یه خاله خرسهای بود قدیما... که با یه آدمیزادی دوست شده بود. یه روز وقتی آدمیزاد خواب بود، یه مگس اومد نشست رو صورتش. خب میدونید ... خاله خرسه آدمیزادو خیلی دوست داشت. دلش نمیخواست مگسه بیدارش کنه. پس چیکار کرد؟؟ یه سنگ بزرگ برداشت و محکم کوبید رو مگسه!!! محکممممم حال این روزای منه!!! اسمش خیرخواهیه....
زنده باد آغاز...
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:32
آبان... ماهی که من متولد شدم... آبان.... ماهی که مستر جو متولد شد...و آبان... ماهی که زندگی دو نفره ما متولد شد!بعد جالبیش اینه که من متولد آبان 69 هستم و زندگیم متولد آبان 96 !!!! :)اینو امروز که میخواستم وام ازدواج ثبت نام کنم فهمیدم! ^__^راستی تازگی کسی وام ازدواج ثبت نام کرده؟ چرا نمیشه؟؟؟ نوشتن...
دلتنگی دلتنگی دلتنگی...
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:32
جو گفت دوستم گفته عقد کنین جدایی واسه تون خیلی سخت تر میشه! پیش خودم گفتم چه فرقی داره؟!! ما که همون موقع هم محرم بودیم... من که همون موقع هم خیلی دوسش داشتم... فک میکردم اون موقع تو اوج دلتنگیم! البته کلا من تو همه مراحل فک میکردم تو سخت ترین بخش زندگیمم!! قصه زندگی من و جو از اولش با سختی شروع شد!...
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:32
این روزا خدا یه جوری دوسمداره که خودم تعجب میکنم!!! خدایا عاشقتم! خدایا شکرت! خدایا مخلصتم به خودت قسم. تو چقد خوبی! نمیدونم این خوبیات به خاطر منه یا به خاطر جو... یا به خاطر دوتامون... به هر دلیلی که هست خیلی خیلی ممنونم. دلمو شاد کردی خدا جون. ان شاءالله بتونم بنده خوبی باشم برات :**
دوشنبه آوانسه :)
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:32
یه وقتایی حس میکنی همه درا بستهس... به هر دری میزنی به هیچجا نمیرسی... به هر کی رو میزنی تحویلت نمیگیره... هر چی بیشتر تلاش میکنی کمتر میرسی... این دقیقا همون لحظهایه که باید اعتماد کنی... مطلق!! هر طوری هم بشه با خودت بگی جز خدا دیگه از هیچ کس چیزی نمیخوام... هزار بار بری تا یه قدمی خواستن از مخلوق...
255 . یه جای خیلی خیلی دور
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:32
گاهی سرنوشت یه جوری رقم میخوره که همه خواسته ها و باورات عوض میشن گاهی همه چی یه جوری پیش میره که یهو میبینی یه عمر اشتباه فکر کردی! اما باید یه عمر اشتباه فکر میکردی تا برسی به اون نقطه ای که راه درستو بشناسی و با درست ترین انتخاب زندگیت مواجه بشی... یه دوستی دارم که یه ازدواج ناموفق داشت و بعد جدا...
یه همچین موصوفی هستم من! :دی
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:32
دارم واسه آبجی کوچیکه صفت و موصوف رو توضیح میدم. میگم صفت کلمهایه که در مورد یه کلمه دیگه توضیحی میده... مثلا مرد خوب. دختر زیبا. آبجی کوچیکه: گندمِ هی برو!! :| + جو قراره بیاد شیراز ^__^ و خب قراره من همراهش برم خونه مامانشاینا. گندمِ هی برو... :)))