۴۲۸. - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 15:00
در واقع من دلم میخواست از اونایی باشم که وقتی نگرانن، ناراحتن یا عصبیان هیچی از گلوشون پایین نمیره! ولی متاسفانه دقیقا از اونایی هستم که وقتی نگرانن، ناراحتن یا عصبیان همش دلشون میخواد یه چیزی بخورن
۴۲۹. فقط برام سواله که چرا واسه همهشون باید انتظار بکشیم؟! - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 15:00
همسر یه جایی رو پیدا کرده که متروکهس. در و پیکر نداره اما بزرگ و خوبه. فقط مونده نظر یه آدم مهم... که انتظار داشتیم همون دیشب توی مسجد شهرک ببینیمش... دیشب نیومده بود! به دلم موند واسه یکی از این مکانا انتظار نکشم! :))) امیدوارم امشب بیاد و امیدوارم اوکی بده.
۴۳۰. بیاین با هم یه تمرین جالب کنیم. - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 15:00
۵ ثانیه وقت دارید! به دور و برتون نگاه کنید و هر چیزی که به رنگ قهوهایه رو به ذهنتون بسپرید. حالا زود چشماتونو ببندید و هر چیز سبز رنگی که دیدید رو نام ببرید! تقلب نکنیدا! این مساله رو خیلی وقته می
این منم؟! - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 15:00
در ادامه پست ۴۲۹.... به نظر میاد که بالاخره کارامون داره درست میشه... فک میکردم روزی که این انتظار تموم بشه یه پست مینویسم با عنوان "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند!" فک میکردم کلی ذوق کنم و بالا پ
۴۳۲. در تربیت فرزندان خود کوشا باشید! - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 15:00
انصافا اگه بلد نیستید بچه تربیت کنید نزایید!!! اگه هم میزایید یکی بسه! اینقد بچههای بیتربیت تکثیر نکنید!!! اگه هم فک میکنید به خودتون مربوطه و به ما ربطی نداره، پا نشید برید خونه ملت! اگه میرید، زود
و خدایی که در این نزدیکی نیست... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 15:00
توی این شهر داغون، توی یه منطقه متروک، یه ساختمون بی در و پیکر رو هم به ما ندادی!! خسته نشدی از این همه بند و زنجیری که به دست و پاهای ما بستی؟؟ من خسته شدم از این همه فشارت! از این همه نبودنات. از این همه صدات کردنا و جواب نشنیدنا. خسته شدم اون همه دعا کردم، اون همه ازت خواستم... تو نیستی. نیستی.
۴۳۴. نوشتم که خودم یادم بمونه... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 15:00
۱. روزی که تصمیم گرفتیم کارگاه بزنیم یه سری اتفاقا افتاد، که خلاصه بعضیاشو براتون تعریف میکنم: + یه هایپر مارکت اینجا افتتاح شد و متعاقبش یه میوهفروشی تعطیل شد. و گفتن دیگه مجوز میوهفروشی و سوپر مار
نمیدونم این یکی گزینه چندمه... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 15:00
همشهری همسر وقتی متوجه مشکل ما شد با مسئول مغازههای هوایی صحبت کرد... و گفت که طرف گفته شنبه بیاین تا براتون اوکی کنم و کارگاه نجاری رو تحویلتون بدم. حالا که همسر رفته گفتن نچ! باس صبر کنید تا مزایده
۴۳۶. - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 15:00
۱. زندگی هیچ وقت عادل نبوده است. حقیقت این است که هر گاه کسی از آنچه دارد استفاده کند به او بیشتر داده خواهد شد. ... اغلب مردم میگویند به حد کافی از آنچه برای موفقیت لازم است ندارند. ... پس از انجیل بیاموزید. اگر آنچه را به شما داده شده است به کار نگیرید، آن را از دست خواهید داد. آنتونی رابینز / موف...
آدمایی که حس خوبی بهشون نداریم همیشه کاری میکنن که بیشترتر حس خوبی نداشته باشیم بهشون! - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 15:00
پیرو عنوان طولانیم... مث مهمونای دوستنداشتنیم که چندین روز منو منتظر گذاشتن و نگفتن کی قراره بیان و شنبه زنگ زدن گفتن هفته دیگه میایم و امروز اساماس دادن و گفتن فردا میرسیم. که اصن کاری ندارم به هی
شاید اینجا نقطه عطف زندگی منه - تاریخ: 1398/2/18 ساعت: 0:28
۱. یه شیرازی دو تا خوراکی رو نباید جز تو شیراز، جای دیگهای بخوره! فالوده و آش سبزی! ۲. برایان تریسی تو یکی از کتاباش گفته بود که ماشینتون رو به دانشکده کسب علم تبدیل کنید. کتابای صوتی و سخنرانی و .
۴۱۴. - تاریخ: 1398/2/18 ساعت: 0:28
اصلا دلیل اینکه زمان اینقدر تند میگذره اینه که هی برسه به ماه رمضون بعدی!! چقد زود دوباره ماه رمضون شد! :'(( این روزا همسر همش عکسا و ایدههای جالب رو دانلود میکنه. من همش کتابای فروش و کسب و کار میخ
۴۰۳. - تاریخ: 1398/2/5 ساعت: 8:44
۱. شب که رسیدیم بندر مامان زنگ زد گفت تو شیراز خیلی شدید داره بارون میاد. فرداش سیل اومد! شانس آوردیم!! بیشتر از ما یکی از دوستام شانس آورد که عروسیش ۵ فروردین بود و به خاطر فوت یکی از اقوامشون کنسل ش
۴۰۴. هدف انگیزه میاره - تاریخ: 1398/2/5 ساعت: 8:44
چند هفته پیش یه کتابی خوندم به اسم "خاطرات مستر همفر". یه کتاب سیاسی درمورد خاطرات یه جاسوس انگلیسی، که کاملا معلوم بود خیلی سانسور شده!! یکی از جملههاش خیلی توجه منو جلب کرد. توی یه نشست، وقتی یه عد
مثل دختربچه پنج سالهای که اولین کفش تقتقی قرمزشو خریده و میخواد به همه نشون بده! - تاریخ: 1398/2/5 ساعت: 8:44
در ادامه عنوان... عکس کتابخونهمونو دارم همهجا منتشر میکنم! :))) جو میگفت از روز اول من همش به این فکر میکردم که چطوری به هم بچسبونیمش؟ ولی عمرانیتر فکر میکردم!!! اینکه اصلا چجوری قراره تعادلش ب
۴۰۶. - تاریخ: 1398/2/5 ساعت: 8:44
۱. نمایشگاه این روزا فکر و ذکرم شده نمایشگاه. از انتخاب محصول بگیر تا اینکه کارتخوان از کجا گیر بیاریم! :/ میخوایم هر جوری شده تا نمایشگاه بعدی کلی کار آماده کنیم تا بتونیم یه غرفه بگیرم! دعا کنید بر
۴۰۷. کلمات قدرت دارن، مثبتاشون باعث اتفاقای مثبت میشن. - تاریخ: 1398/2/5 ساعت: 8:44
مساله اینجاست که راه رسیدن به هیچی صاف و هموار نیست! همیشه یه عالمه دستانداز و سرعت گیر و چاله چوله سر راهه. ولی اونی که مهمه انگیزه و تلاشه. افکارم برای کارمون هی داره جمع و جورتر و حساب شدهتر میش
۴۰۸. من مث آقاگل نیستم که بیام بگم برید فلان کتابو بخونید!! - تاریخ: 1398/2/5 ساعت: 8:44
در ادامه عنوان... آره من نمیام بگم برید فلان کتابو بخونید، که شمام نرید بخونید! من هی میام هر چی خوندم براتون تعریف میکنم! بسکه خوبم! ^__* :)))) میگه کهههه دیدید وقتی یه ماشین جدید میخرید یهو انگار
۴۰۹. یه اتفاقایی باید بیوفتن تا تجربهش بعدا از اتفاقای بدتر جلوگیری کنه! - تاریخ: 1398/2/5 ساعت: 8:44
عنوانهام جدیدا چه طولانی شدن! :))) آقااااا ... من یه سفارش گرفتم قبل عید، طرف ازم پرسید حدودا چند در میاد؟ منم یه نگاهی انداختم گفتم خب زیاد سخت نیست... حدودا ۶۰ تومن. بعد الان چنان دهنم سرویس شد پ
واتس یور آیدیا؟ - تاریخ: 1398/2/5 ساعت: 8:44
استیو جابز و دوستش داشتن به سمت یه کنفرانسی میرفتن که برای اولین بار کامپیوتر خونگی رو معرفی کنن. دوستش گفت باید برند داشته باشیم. استیو جابز گفت سیب! رفیقش تعجب کرد. ولی استیو عقیده داشت که باید یه ب