شاید دو سه تا پس کلهای هم زده باشه حتی!!
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:04
احساس میکنم هی بعد هر اتفاق من کمر راست میکنم و میگم صبورم هنوز، خدا هم میگه پس اینو داشته باش!!!! جدا از اینکه بر عکس هر سال، امسال بوشهر تصمیم گرفت اواخر شهریور خونه بده و وسایل من صد تیکه شد و یه
۴۶۶. این پستای جدید منو بخونین! اگه تو همچین اوضاعی گرفتار شدین بدونین چیکار کنین.
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:04
۱. دادگستری شیراز یه مشاوره حقوقی داره... ته دنیا نداشت، نمیدونم شهرای دیگه دارن یا نه... ولی مشاور حقوقی یه آدم صبوره که میشینه قشنگ حرفاتونو گوش میده و همه سوالاتونو جواب میده و اصنم عذاب وجدان نمیگ
۴۶۷.سفرنامه مشهد۱
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:04
این فیلم سینماییا هست که یه روز از زندگی یه خونواده رو نشون میده که تمام آوار مصیبت عالم سرشون خراب میشه، اینا اگه واسه شما فیلمه واسه ما خاطرهس! :/ :)) بعد هیفده هیجده ساعت تلوتلو خوردن تو اتوبوس ر
۴۶۸. خیلی بیشتر از این حرفا باید مینوشتم از اون روز، ولی...
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:04
میخواستم دیگه از مشکلاتم ننویسم اینجا... میخواستم غر نزنم دیگه... ولی این سلسله اعتفاقات مزخرف عصبی کننده تموم میشن مگه؟!! :/ فقط یه چیز هست که حالمو خیلی خوب کرد و چند روزه میخوام بنویسمش و هر بار
اوضاع این روزهای بوشهر...
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:04
بعد از دوندگیهای زیاد توی پایگاه هوایی یه مهمونسرا گرفتیم: یه اتاق با حموم و دسشویی، یخچال و چهارتا تخت. آشپزخونهای در کار نیست، همینطور هیچ سینکی برای شستن ظرفها یا میوههای احتمالی! در سرویس بسته
۴۷۰. قسمت اول "متهم گریخت" یا "سفرنامه مشهد"
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:04
خب... حالا که حالم بهتر شده بریم سراغ آنچه گذشتِ این مدت! روز اولی که رسیدیم مشهد یه تیکه کاغذ دستمون بود با کلمه "شعبه ۵" که هییییچ کس نمیدونست کجاست! حتی به ۱۱۸ زنگ زدم و خواهش کردم به جای شماره ت
۴۷۱. قسمت دوم "متهم گریخت" یا "سفرنامه یزد"
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:04
تقریبا سه روز تو یزد موندیم. روز اول به دیدار با خانواده برادر همسر گذشت. روز دوم یه دوری توی یزد زدیم و قرار بود روز سوم بعد از ناهار به سمت استهبان حرکت کنیم. از اونجایی که استهبان اتوبوس مستقیم ند
قسمت سوم "متهم گریخت" یا "بوشهر"
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:04
یکی از ویژگیای نظامی بودن اینه که پا تو هر شهری بذاری یه آشنا داری حداقل! همسر با یکی از دوستاش درمورد مساله ماشین صحبت کرده بود و قرار بود این آقا موتورشو این مدت بده دست ما. روزی که رسیدیم اومد دنب
۴۷۳.
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:04
آنتن اینترنت، و حتی آنتن خود گوشی اینجا خیلی ضعیفه... خیلی روی اعصابه :( گوشی من که چی بشه تا آنتن بده! :/ تا من قصد کردم پیج بزنم فالوور جمع کنم تبلیغ بگیرم، اینستا تو آپدیت جدیدش تعداد فالوورا رو
۴۷۴.
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:04
این روزا زندگی درهمه! هم خبرای خوش هست و هم خبرای ناخوش! هنوزم از شنیدن خبرای خوش، هر چند هنوز صد در صد نشده باشن، ذوق میکنم و خبرای ناخوش حالمو میگیرن!!! هنوز همون کم ظرفیتیم که بودم! :))) این روزا
۴۵۴. و ما رویتشان کردیم!
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
امروز خیلی حس بدی داشتم سر کار. روح و روانمون قاطی شده دیگه، هر چی هم بخوایم به رو خودمون نیاریم نمیشه باز... خلاصه که تو اوج بی حس و حالی یه دفعه همکاران کوچولوی ما رخ نمودن! :/ دو تا بودن!!! وسط جی
455. زمان یه عالمه راز تو دلش داره...
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
هنوز سرنوشت ما معلوم نشده ولی، داشتم به حکمت اون روزایی فک میکردم که دنبال کارگاه میگشتیم و نمیشد... گفتم که اگه سختی اون روزا نبود الان حتما به خاطر اتفاقی که افتاده خیلی اذیت میشدم. اما فک کن اگه هم
456. رفاقتی!
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
دو هفته وقت و یه عالمه کار.... خب اول بهتون بگم که بوشهر رفتن ما قطعی شد!! حالا ماییم و چندتا کمد نیمه کاره و یه کارگاه جمع کردن کامل و بستن وسیله های مورد نیاز و پیدا کردن مشتری برای همین سه چهار تی
457. گنده بکه باباشون بود فک کنم!
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
1. تبعیض جنسیتی همیشه میگفتن آقا پیج دخترا فلان قدر فالوور داره و عکس از ناخنشون میذارن صد تا لایک میخوره و پسره پست بذاره تصادف کردم دارم میمیرم هیشکی تحویل نمیگیره و اینا... اینا همشششش کذبه! :/ مث
458. دروغ یا واقعیت؟!
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
قبلا یه پست گذاشتم درمورد اپلیکیشنایی مث طاقچه که چقدر کامنتای مسخره ای زیر هر کتاب میذارن ملت... اونجا آقاگل منو با گودریدز آشنا کرد. جایی که مردم واقعا کتابخون هستن و معمولا با دلیل و مدرک کامنت میذ
460. همه چی از نزدیک یه جور دیگه س...
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
تمام کتابا و سمینارای موفقیت روی یه جمله تاکید دارن، که برای موفقیت باید خیلی تلاش کرد و خیلی صبور بود. که اگه کار راحتی بود خب همه میرفتن دنبالش، که حالا که همه نمیرن یعنی سخته... وقتی اینا رو میخوند
461. چقدر بعضیا رو نمیفهمم!!
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
پسره دانشجو بود که هوس کرد زن بگیره، باباش براش دختر دلخواهشو عقد کرد. هنوز دانشجو بود که تو دوران عقد بابا شد(!) باباش براش هول هولکی عروسی گرفت. تو دوران دانشجوییش خونه دانشجویی داشت که باز هزینه ها
462. عین خلسه میمونه...
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
خب خب خب... بوشهر رفتن ما حتمی شد و اندازه هزار سال کار واسه انجام دادن دارم!!! اما از صبح که بیدار میشم یه گوشه میشینم تا ظهر میشه!! انگار تو این دنیا نیستم اصلا! ولی عوضش بعد از ظهرا اندازه دو هزار
463. کبکو
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
دیروز همسر در حالی اومد خونه که یه پرنده تو دستش بود. گفت داشتم از فلان جاده میومدم که این کبکه یهو خورد به سپر ماشینم. گفت پاش شکسته. یه کارتن آوردم با مشت برنج و یه کاسه آب. گذاشتش تو آشپزخونه. خواس
464.
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
1. کبک پیدا شد. ببخشید که کامنتای پست قبل رو جواب نداده تایید کردم :( 2. بعد از این همه زحمت و تلاش و کار وکار و کار، کمدا آماده شدن. ولی اصلا حسش نیست عکسشونو بگیرم بذارم اینستا!!! :/ 3. یکی از کم